نظریه های مهم در تجارت بین الملل

نظریه های مهم در تجارت بین الملل

اقتصاد بین‌الملل با روابط اقتصادی میان كشورها سر و كار دارد وابستگی متقابل حاصل از این روابط از جهت رفاه اقتصادی اكثر كشورها اهمیت زیاد دارد. روابط اقتصادی میان كشورها با روابط اقتصادی میان بخش های مختلف یك كشور تفاوت دارد و این امر سبب می ‌شود تا مسائل متفاوتی بروز كند كه نیاز به ابزارهای تحلیلی نسبتاً متفاوتی دارد. بدین ترتیب اقتصاد بین‌الملل به عنوان رشته‌ای متمایز و جدا از اقتصاد كاربردی درآمده است. اقتصاد بین‌الملل با مباحث چندی سر و كار دارد كه نظریه محض تجارت و نظریه سیاست بازرگانی از آن جمله است. نظریه محض تجارت به اساس تجارت و منافع حاصل از آن می ‌پردازد و نظریه سیاست بازرگانی به دلایل مربوط به موانع جریان آزاد تجارت و نتایج حاصل از آن می ‌پردازد.

نظریه مركانتیلیسم(سوداگری):

نظریه سوداگری(Mercantalism) از جمله نظریات تجاری است كه پایه تفكرات اقتصادی بین سال های 1500 تا 1700 میلادی را تشكیل می ‌دهد. سوداگران(مركانتالیست ‌ها) كه از قرن شانزدهم تا اواسط قرن هیجدهم در ممالكی نظیر بریتانیا، اسپانیا، فرانسه و هلند نظریات شان رواج داشت معتقد بودند كه مهم ترین راه برای آن كه كشوری ثروتمند و قدرتمند شود آن است كه صادراتش بیش از وارداتش باشد

و در نتیجه مابه‌التفاوت با دریافت یك فلز قیمتی مانند طلا تسویه گردد در این رابطه قدرتمند‌تر شدن هر كشور را بر مبنای داشتن طلای بیشتر می ‌دانستند از آن جایی كه مقدار طلای موجود در هر لحظه از زمان ثابت بود لذا یك كشور خاص می ‌توانست به زیان سایر ممالك از تجارت بهره‌مند گردد. از این رو سوداگران از این عقیده حمایت می ‌كردند كه دولت باید صادرات را تشویق و واردات را محدود كند.

نظریه مزیت مطلق آدام اسمیت:

آدام اسمیت(Adam Smith) در سال 1776 در كتاب ثروت ملل فروض مكتب سوداگران را كه ثروت یك كشور به میزان دارائی آن كشور(طلا و نقره) بستگی دارد و كشورها فقط به ضرر سایر كشورها می‌ توانند از تجارت سود ببرند را زیر سئوال برد. او عقیده داشت كه تجارت آزاد بین كشورها باعث تقسیم كار شده و عوامل تولید كشورها بر تولید كالایی متمركز خواهد شد كه آن كالا در مقایسه با كالای سایر كشورها ارزانتر تولید شود در این صورت است كه هر دو كشور از تجارت سود می ‌برند.

او استدلال نمود كه از طریق تجارت آزاد هر كشور می ‌تواند در تولید كالایی تخصص پیدا كند كه در آن ها دارای مزیت مطلق است(یعنی آن كالا را با كارآیی بیشتر نسبت به كشورهای دیگر تولید كند) و كالایی را وارد كند كه در آن ها مزیت مطلق ندارد(یعنی دارای كارآیی لازم برای تولید آن نیست) بدین ترتیب با تخصص بهینه عوامل تولید در سطح جهان، تولید جهان افزایش می‌یابد و رفاه همة كشورها افزایش می‌یابد.

از اینرو دیگر یك كشور به ضرر سایرین منتفع نگردیده و همه كشورها منتفع خواهند شد. براساس نظر آدام اسمیت تجارت بین دو كشور تنها براساس اصل مزیت مطلق انجام می ‌شود. وقتی یك كشور كالائی را با كارائی بیشتر نسبت به كشور دیگر تولید می‌ كند(یا مزیت مطلق دارد) و كالای دوم را نسبت به كشور دیگر با كارائی كمتر تولید می‌ كند(عدم مزیت مطلق دارد) در این صورت هر دو كشور با تخصص در تولید كالائی كه در آن مزیت مطلق دارند و مبادله آن با یكدیگر منتفع می ‌شوند. واضح است كه نظریه مزیت مطلق فقط بخش كوچكی از اقتصاد را در بر می‌گیرد كه مزیت مطلق در آن وجود دارد.

نظریه مزیت نسبی ریكاردو:

ریكاردو حدود 40 سال بعد نظریه مزیت نسبی را ارائه نمود كه بخش مهم تجارت جهانی را شامل می ‌شود. سئوالی كه آدام اسمیت نتوانست به آن جواب بدهد این بود كه آیا تجارت بین كشورهایی كه در تولید تمامی كالاها دارای مزیت مطلق هستند بر قرار می ‌باشد یا خیر؟ در سال 1817 دیوید ریكاردو در جواب به این پرسش قانون مزیت نسبی را مطرح كرد. این نظریه بر پایه مفروضات زیر است: ۱. دو كشور دو كالا 2. نظریه ارزش كار 3. نیروی كار در یك كشور كاملاً متحرك و در سطح بین‌المللی غیر متحرك 4. رقابت كامل در بازار عوامل تولید و محصولات 5.توزیع درآمد در یك كشور تحت تاثیر تجارت نیست 6. تغییرات فنی صورت نمی‌ گیرد 7. هزینه تولید ثابت است 8. هزینه حمل و نقل صفر است 9.

تجارت پایاپای وجود دارد. بر طبق نظریه ریكاردو اگر كشوری در تولید هر كالا دارای مزیت مطلق باشد هنوز هم تجارت برای هر دو كشور سودآور خواهد بود زیرا كه هر كشور در تولید كالایی تخصص می ‌یابد كه هزینه نسبی تولید آن در داخل كشور پایین تر باشد وكالایی را وارد می ‌نماید كه هزینه نسبی تولید آن در داخل نسبت به كالای دیگر بالاتر باشد. ریكاردو اظهار داشت حتی اگر كشوری در تولید هر دو كالا دارای مزیت مطلق در مقایسه با كشور دیگر نباشد باز داد و ستدی كه حاوی منافع متقابل است.

نظریه مزیت نسبی ریكاردو:
نظریه های تجارت بین الملل

می ‌تواند بین هر دو طرف صورت بگیرد و كشوری كه دارای كارآیی كمتری است باید در صدور و تولید كالایی تخصص پیدا كند كه در آن مزیت مطلق كمتری ندارد. این همان كالایی است كه آن كشور در تولید آن دارای مزیت نسبی است. از سوی دیگر باید كالایی را كه مزیت مطلق بیشتری ندارد را وارد كند. این قانون كه به قانون مزیت نسبی معروف است هنوز كماكان یكی از مشهورترین قوانین اقتصادی در تجارت بین‌الملل است.

با مروری گذرا بر فروض نظریه مزیت نسبی ریكاردو می‌ توان مشاهده نمود كه چرا این فروض مورد نقد قرار گرفته است. زمانی كه دیوید ریكاردو نظریه خود را مطرح نمود در اوایل قرن نوزدهم بود و در انگلستان نیروی كار مهم ترین عامل تولید قلمداد می ‌گردید كه در اكثر كالاها نقش اساسی را برعهده داشت. در آن دوران اكثر كارگران مهارت های تخصصی كمی داشتند بنابراین فرض نیروی كار همگن فرض درستی بود.

اما با گذشت زمان این فروض به مرور نقض گردید. سرمایه در كنار نیروی كار از اهمیت قابل توجهی برخوردار گردید و نیروهای كار نیز برحسب مهارت ها متمایز شدند. تكنولوژی با سرعت زیاد تغییر یافت، بطوری كه واحدهای تولیدی با نوع تكنولوژی متفاوت از هم متمایز گردیدند. بازدهی ‌های فزاینده نسبت به مقیاس مشخصه برخی از صنایع شد و سرمایه و نیروی كار هر دو از تحرك جهانی برخوردار شدند. یكی از فروض این نظریه، ارزش كار است كه بیان می‌ دارد ارزش یا قیمت یك كالا از طریق مقدار كاری كه در تولید آن كالا صرف شده است تعیین می‌ گردد كه امروزه این بخش از این نظریه مورد توجه اقتصاددانان نیست.

نظریه هزینه فرصت:

هابرلر(Haberlar) با ارایه نظریه هزینه فرصت در سال 1936 نظریه ارزش كار ریكاردو را از بن بست خارج نمود. طبق نظریه هزینه فرصت هابرلر، هزینه تولید یك كالا عبارت است از مقدار كالای دیگری كه باید از تولید آن صرف نظر كرد تا منابع كافی برای تولید یك واحد اضافی از كالای اول فراهم شود.

بر این اساس كشوری كه دارای هزینه فرصت كمتری در تولید یك كالا است در تولید آن كالا مزیت نسبی دارد در این جا این فرض كه نیروی كار تنها عامل تولید است یا همگنی نیروی كار وجود ندارد و هزینه یا بهای یك كالا برابر با نیروی كاری نیست كه در تولید آن به كار رفته است. كشوری كه در آن هزینه فرصت از دست رفته یك كالا پائین ‌تر باشد دارای مزیت نسبی در تولید آن نسبت به كالاهای دیگر است. بدین ترتیب نظریه هزینه فرصت های از دست رفته بصورتی قابل قبول قانون مزیت نسبی را بیان می ‌كند زیرا می ‌پذیرد كه یك سری از عوامل تولید غیر همگن معمولاً به نسبت های مختلف با هم تركیب می ‌شوند تا محصولات متنوعی تولید كنند.

نظریه هزینه فرصت:
نظریه های مهم تجارت بین الملل

هم چنین امكان افزایش هزینه فرصت های از دست رفته را در تولید بیشتر هر كالا قبول دارد. باین ترتیب قانون مزیت نسبی را می‌ توان بر حسب هزینه فرصت های از دست رفته مختلف یا بر حسب اختلاف قیمت نسبی كالاها در كشورهای مختلف بیان كرد كه اساس تجارت بین كشورها می ‌باشد. هابرلر از جمله نخستین افرادی است كه بین تجارت خارجی و توسعه اقتصادی پیوند بر قرار می ‌كند. منابع پویای تجارت بین‌الملل از نظر وی به شرح زیر است: 1- منابع بین‌الملل ابزار مادی لازم را برای توسعه اقتصادی فراهم می ‌آورد 2- تجارت آزاد مهم ترین سیاست ضد انحصاری است 3-تجارت بین‌الملل وسیله انتشار اطلاعات و تكنولوژی است. تجارت ماشین تحرك و جابجایی بین‌المللی سرمایه از كشورهای توسعه یافته به كشورهای عقب مانده است.

نظریه مزیت نسبی هكشر و اوهلین:

نظریه هزینه نسبی ریكاردو تا حدودی علت تحقق تجارت را توضیح می‌ دهد اما بیانی از این كه چرا نسبت های هزینه نسبی برای كشورهای مختلف متفاوت است ندارد. این سئوال را هكشر و اوهلین جواب دادند و نظریه خود را بر اساس مفروضات زیر بنا كردند: 1- دو كشور و دو كالا و دو عامل تولید وجود دارد 2- هر دو كشور از تكنولوژی یكسانی برخوردارند ۳- بازده ثابت نسبت به مقیاس وجود دارد ۴- وجود سلیقه‌ های یكسان در هر دو كشور 5- وجود بازار رقابت كامل در بازار عوامل تولید و بازار كالاها 6- هزینه حمل و نقل وجود ندارد 7- تحرك كامل عوامل تولید در داخل و عدم تحرك در سطح بین المللی ۸- قیمت كالا‌ها برابر با هزینه نهایی آن هاست.

نظریه هكشر و اوهلین بر پایه مفروضات نظریه ریكاردو است ولی دارای یك فرض متعارف است. فرض اساسی در الگوی ریكاردو این بود كه توابع تولید دو كشور برای كالاهای مشابه یكسان است ولی هكشر و اوهلین توابع تولید را در تمام كشور‌ها مشابه می ‌داند. این نظریه بر تفاوت بین كشورها در برخورداری از عوامل تولید و تفاوت بین كالاها در میزان استفاده از این عوامل تولید تأكید دارد و با توجه به فروض بالا بیان می ‌نماید كه هر كشوری كالایی را صادر می‌ كند كه در تولید آن نیاز به عوامل نسبتاً ارزان و فراوان دارد .

نظریه مزیت نسبی هكشر و اوهلین:

و متقابلاً كالایی را وارد می ‌كند كه در تولید آن نیاز به استفاده از عامل نسبتاً كمیاب و گران است لذا فراوانی نسبی عوامل بصورت قیمت های عوامل داخلی نشان داده می‌ شود و در تعیین مزیت نسبی یك كشور در تولید یك كالا وفور نسبی عوامل تولید نقش دارند.این نظریه در تعیین قیمت عوامل، بخش عرضه را بر تقاضا ترجیح می ‌دهد، در صورتی كه اگر بخش تقاضا در تعیین قیمت عوامل در نظر گرفته شود این امكان وجود دارد كه كشوری دارای نیروی كار بیشتر به صادرات كالاهای سرمایه‌بر بپردازد.

این نظریه هم چنین مطرح می ‌كند كه تجارت باعث حذف یا كاهش اختلاف در قیمت عوامل تولید میان كشورها می‌ شود، البته این نظریه تا زمانی كه ما با برگشت ‌پذیری بازدهی عوامل تولید روبرو هستیم صادق می ‌باشد و هم چنین می ‌توان نشان داد كه تجارت ممكن استبر هزینه‌ های كاهنده نیز استوار باشد. عوامل تولیدی كه در بالا به آن ها اشاره شد عبارتند از نیروی كار سرمایه و زمین.

هر گروه به بسیاری گروه های فرعی نیز تقسیم می گردد مثل نیروی كار ساده، نیمه ماهر و ماهر و كارفرمایان همین طور سرمایه نقدی و غیرنقدی زمین هم از انواع مختلف زمین های كشاورزی، صنعتی و معدنی و غیره كه باز هم آن ها را می ‌توان به اجزاء كوچك تر نیز تقسیم كرد. نظریه هكشر- اوهلین خود بر فروض خاصی استوار است كه از آن جمله كشورها دارای سلیقه یكسانند، تكنولوژی مشابهی بكار می ‌برند و بازده به مقیاس تولید ثابتی دارند ولی از نظر استعداد عوامل تولید به میزان زیادی با یكدیگر تفاوت دارند.

نظریه مزیت نسبی هكشر و اوهلین:

در صورتی كه سلیقه‌ها یا شرایط تقاضا مشابه باشند اختلاف در استعداد عوامل تولید منجر به تفاوت در قیمت نسبی عوامل تولید میان كشورهای می‌ شود كه به نوبه خود منجر به تفاوت در قیمت نسبی كالا‌ها و تفاوت در تجارت می ‌گردد. لذا در نظریه هكشر- اوهلین تفاوت بین‌المللی در شرایط عرضه به تنهایی الگوی تجارت را تعیین می ‌كند و طبق این نظریه هر كشور به صدور كالایی دست خواهد زد كه عوامل تولید نسبتاً ارزان و فراوانی برای تولید آن در اختیار داشته باشد و كالایی را وارد می ‌كند

كه در تولید آن مجبور است عوامل تولید نسبتاً گران و كمیاب را بكار ببرد. این نظریه به عنوان یك نتیجه‌گیری مهم اضافه می‌‌ كند تحت شرایط شدیداً محدود كننده،تجارت موجب خواهد شد كه اختلاف مطلق در قیمت عوامل تولید همه كشورها كه قبل از تجارت مشاهده می ‌شود از بین برود. با این حال تحت محدودیت های كمتر و شرایط عادی تر، تجارت تفاوت قیمت مطلق عوامل تولید را كه قبل از مبادله بوده كاهش می ‌دهد

ولی بطور كلی از بین نمی ‌برد. به هر صورت نظریه هكشر- اوهلین در مورد این كه چگونه تجارت روی قیمت عوامل تولید و توزیع درآمد هر كشور اثر می ‌گذارد مطالب سودمندی ارائه می ‌دهد كه اقتصاددانان كلاسیك راجع به آن صحبت نكرده بودند.

نظریه مزیت نسبی لیندر:

لیندردر سال 1961 نظریه فراوانی عوامل تولید را ارائه نمود. بر اساس این نظریه فراوانی عوامل تولید فقط در مورد كالاهای اولیه مصداق دارد و در مورد كالاهای صنعتی كاربردی ندارد. وی معتقد بود كه یك كشور در ابتدا كالاهای خود را برای بازارهای وسیع داخلی تولید می‌ كند، و این تولیدات شامل كالاهایی است كه از طرف اكثر مردم تقاضا می ‌شود

و بعد از آن است كه آن كشور تجربه لازم را برای صادرات آن كالاها به سایر كشورها حتی با وجود درآمد سرانه یكسان و نسبت یكسان سرمایه و نیروی كار بدست می‌ آورد و شروع به تجارت با آن كشور‌ها می ‌كند. این نظریه بر خلاف نظریه هكشر و اوهلین است زیرا كه آن ها معتقد بودند كه دو كشور با مشخصات فوق دارای هزینه ‌های نسبی یكسانی هستند لذا حجم تجارت بر خلاف نظریه لیندر پایین است. نظریه لیندر فقط در كشور سوئد مورد تأیید واقع شد و از نظر كاربردی ضعیف است

آزمون تجربی لئونتیف:

پیشنهاد اصلی در تئوری هكشر و اوهلین این بود كه كشوری كالایی را صادر كند كه عامل تولید نسبتاً فراوانش را در تولید آن كالا بكار برد و محصولی را وارد كند كه عامل تولید نسبتاً كمیابش را در تولید آن محصول بكار گیرد. لئونتیف به كمك جدول داده – ستانده این نظریه را در كشور آمریكا به آزمون گذاشت و به این نتیجه رسید

كه كشور آمریكا كه می ‌بایست صادر كننده كالاهای سرمایه ‌بر باشد صادر كننده كالاهای كاربر است. این نتیجه معمای لئونتیف شهرت یافت. لئونتیف علت این نتیجه گیری را سطح بالای آموزش نیروی كار و كارفرمایی برتر آمریكائیان می‌دانست. او اقتصاد آمریكا را نه با وفور سرمایه بلكه باوفور كار پركیفیت (سرمایه انسانی) تعریف و مشخص نمود. البته بعدها اقتصاددانان گوناگونی از جمله پیتر كنن در صدد رفع این معما بر آمدند. علت این تناقض را بیشتر در مورد سرمایه انسانی یا نیروی كار متخصص در آمریكا می‌ دانند.

 

پاسخ دهید